محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2947
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اشعث فرستاد كه از جانب عرار بر ابن عقيل حمله بردهام ، سپس از جاى خويش عقب كشيد و از سمت دار الرومين پيش ابن زياد رفت و چون كثير بن شهاب و محمد و قعقاع و پيروانشان كه همگى نيكخواهان عبيد الله بودند پيش وى فراهم آمدند ، كثير به دو گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، در قصر گروهى بسيار از سران مردم و نگهبانان و خاندان تو و غلامانت هستند ، ما را به مقابلهء مخالفان ببر . » اما عبيد الله نپذيرفت و پرچمى براى شبث بن ربعى بست و او را بيرون فرستاد . گويد : مردم با ابن عقيل بودند و تا شبانگاه تكبير مىگفتند و بر مىجستند و كارشان استوار بود . عبيد الله كس پيش سران فرستاد و فراهمشان آورد و گفت : « از بالا بر مردم نمودار شويد و به مطيعان وعدهء فزونى و حرمت دهيد و عاصيان را از حرمان و عقوبت بترسانيد و بگوييد كه سپاه از شام به مقابلهء ايشان حركت كرده است . » عبد الله بن حازم كبيرى از بنى كبير ازد گويد : سران از بالا بر ما نمودار شدند ، كثير بن شهاب پيش از همه آغاز كرد و تا نزديك غروب آفتاب سخن كرد ، گفت : « اى مردم پيش كسان خود رويد و به كار شرشتاب مياريد و خويشتن را به خطر كشته شدن ميندازيد ، سپاههاى يزيد امير مؤمنان مىرسد ، امير قرار نهاده كه اگر امشب به جنگ وى مصر بمانيد و شبانگاه نرويد باقيماندگان شما را از عطا محروم دارد و جنگاورانتان را بىمقررى در نبردگاههاى شام پراكنده كند ، سالم را به جاى بيمار بگيرد و حاضر را به جاى غايب ، تا هيچكس از اهل عصيان نماند كه و بال كار خويش را نديده باشد . ديگر سران نيز سخنانى همانند اين گفتند و چون كسان گفتارشان را شنيدند پراكندگى گرفتند و رفتن آغاز كردند . مجالد بن سعيد گويد : زن بود كه پيش فرزند يا برادر خويش مىآمد و